تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست

























و خدایی که در این نزدیکیست

روزنوشت

 

سلام به دوستای گلم.

من همچنان ازتون عذرخواهی میکنم بابت نبودنم. این روزا واقعا گرفتارم خیلی همت کنم هر از گاهی

ایمیلامو چک میکنم.

زندگی مشترک هم خیلی خوبه خدا رو شکر. فقط کمی سخته. دو تا موی سفید پیدا کردم که البته

همسرم دوست داره

 

پیمان عزیزم. ممنونم از همه ی لطف هایی که همیشه بهم داری و ببخش که من انقد اذیتت میکنم.

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390ساعت 12:50 توسط بوتیمار متاهل| |

 

تا وقتی تو دلت بودم خودتو بیشتر برای مردت لوس میکردی

اصلا شاید حضور من زندگی از هم متلاشی شدتو از مرگ حتمی نجات داده

منو به زور و با کلی دعا و خواهش و التماس خواستی (چه از بابا چه از خدا)

تو مرکز توجه قرار گرفتی به خاطر بودن من

تو اتوبوس نشوندنت که خسته نشی (خدای نکرده)

وقتی از دلت اومدم بیرون کلی هدیه گرفتی

مخصوصا طلا! که برای هر زنی خیلی لذت بخشه

.

.

من بزرگ شدم بابت هر جیغم فحش خوردی،

موقع عوض کردنم قیافه ی ترش شدتو نشونم دادی

بزرگ شدم و لجبازی کردم فحش بارونم کردی

سرم داد کشیدی

کتکم زدی .

توی مترو خودمو به زور انداختم توی مترو تا بین اون همه زن گنده برای تو جا بگیرم

و تو عین ملکه نشستی تو اون همه شلوغی

هر وقتی یه صندلی بود من با تمام خستگیم بلند شدم و تورو جای خودم نشوندم

.

.

بزرگ شدم، محدودم کردی

تلفنامو، رفت و آمدمو، خورد و خوراکمو، دوستامو، خوشگذرونیامو، غصه هامو،

منو به تمام چیزایی که توی حکومت تو مجاز بود محدود کردی

حالا که پیر شدی با یه دنیا انتظار و توقع از من میخوای دست از سرکشی هام بردارم و

مثل یه بنده ی بسیار خوب از تمام خواسته هام چشم پوشی کنم و فقط بگم چشم

.

.

.

عجب بهشتی!!!!

پ.ن: چند وقته این حرفا کلی فکرمو درگیر کرده.

پ.ن: من نمیخوام مامان بشم

پ.ن: واقعا دلم برات میسوزه!

نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت 15:1 توسط بوتیمار متاهل| |

 

این روزا عزادارم

خیلی درگیرم!

همتونو به خدا میسپرم

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 22:44 توسط بوتیمار متاهل| |

 

به گمانم پیر شدم

اما باورم نمیکنند

قهوه ی چشمانم را می نوشند و تفاله ی نگاهم را دور میریزند

آغوش گرمم را میانشان میفشرند و به فکرهای یخ بسته ام بی توجه اند

صدای تپش قلبم را دوست دارند و به خس خس نفس هایم کاری ندارند

کفش های پاشنه دارم را میبینند و چشم به روی قدمهای سستم میبندند


نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 11:34 توسط بوتیمار متاهل| |

 

پدیده ای سیاه و دردناک

زیر حجم ماهیچه های سوخته ی ریه هایم

از دود غلیظ سیگار

دیوانه وار خود را به قفس دنده هایم می کوبد

 

تو را به سینه می فشارم!

تو را که در جنگی تن به تن و شبانه

مرا شکست دادی.....

و من سرمست ازین فتح شدن های پر تپش

 

نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 11:26 توسط بوتیمار متاهل| |

 

من از با تو بودن نمیگریزم!
من از نبودنت هم نمیترسم

ترس من از خاطراتیست که
روی میز چای جا گذاشتی
میترسم مثل موریانه تمام رو میزی عزیزم را بجوند

همان طور که دارند از در و دیوار این تنهایی بالا می روند

همان طور که چیزی جز اسکلت تختمان باقی نگذاشته اند

 

پ.ن: من میام اون شرکتو خراب میکنم تا دیگه نتونی بری! مفهومه؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 10:20 توسط بوتیمار متاهل| |

 

چرا یه کلمه نمی پرسم چند درصده؟

چرا یه بار با اون لحن همیشگیت نمیگی "خانوووووم زیاده روی نکن"

چرا من الان قاطیم؟؟؟

نوشته شده در جمعه 26 فروردین1390ساعت 22:41 توسط بوتیمار متاهل| |

 

دلم کودکی از جنس تو میخواهد

مثل تو شیرین

مثل تو لجباز

مثل تو مهربان

اصلا شاید خود تو را میخواهم

اما آنقدر کوچک که تمام وجودش میان من گم شود

درست برعکس من و تو

میخواهم کودک کوچک تو را میان خودم پنهان کنم

تا نگران نبودنش نباشم

 

دوستت دارم

بعدا نوشت: پیمان جان ممنون میشم خصوصی کامنت نذاری! این پیج شخصیه

اینجوری هی باید بعدا نوشت اضافه کنم.

بعدا نوشت بعدی: آره سعیده جونم! میبینی تو رو خدا؟ :(

نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت 17:56 توسط بوتیمار متاهل| |

 

تیشه!

بی امان بزن فرهاد بی دین را

که لاف عشق میزند و

هر دم تلخ میکند کام شیرین را

 

پ.ن: حق با توئه پیمان جان. بدون هیچ فکری این متن به ذهنم رسید نوشتمش که یادم نره.

همین  امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی رو شروع کرده باشی

نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت 10:21 توسط بوتیمار متاهل| |

 

فوق العاده بود

نوشته شده در یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 17:15 توسط بوتیمار متاهل| |

Design By : Night Melody